سلام بچه های گل همگیتون خوبید

برای رفتن به وبلاگ خودتون اینجا کلیک کنید

کاشکی همینجا می موندید

حالا که نمی مونید پس منم باهاتون مي يام اونجا

فكر كرديد از دست من راحت مي شيد

بيايد ببينيد چه كولاكي كردم من


Zenobia

حضور محترم جنای آقای واو انوشه پور

به منظور نرسیدن کامنت های پست قبل به صد عدد و به منظور اینکه من پول ندارم سکه بخرم

و به منظور اینکه من هنوز شهریه دانشگاهمو ندادم

اقدام به گذاشتن پست جدیدی کردم که کامنت ها از صفر شروع شوند

راستی یه نفر یه چیزی بهم گفته که خیلی ناراحتم

فکر کنم یه هفته نه یک ماهه که دارم شبانه روز گریه می کنم

بهم گفتن خیلی زشتم

می دونید چه کسی

معرفی می کنم

آقای واو انوشه (وحید خان انوشه پور)  

شاید شما ایشون رو نشناسید

در وصف حال و احوال ایشون به یک عکس بسنده می کنم

عکس خودش گویای همه چیز هست

می تونید خودتون قضاوت کنید...

راستی من از پشت تمام کامنت هایی که می ذارید می بینمتون و دوستون دارم...


Zenobia

 

با سلام خدمت همه دوستان

چند روز پیش یه خواستگار واسه دختر خاله ما اومده بود 

مشخصات آقای محترم

اخلاق :

در قدیم الایام مشروب می خوردند و سیگار هم می کشیدند

بی اندازه انسان ولخرجی بودند و در سن ۲۹ سالگی حتی یه قرون پس انداز هم نداشتند

اما خوشبختانه شعور خوبی داشتند و پسر مودبی بودند

لازم به ذکره که روز خواستگاری با یه شلوار لی و یک تی شرت و البته بدون جوراب و حتی شانه زدن موها و اصلاح صورت تشریف آورده بودند

(تمامی مطالب فوق به غیر از نکته آخر از زبان خود ایشان ذکر گردیده است)

تحصیلی:

دیپلم ردی

شغل:

فروشنده

وضعیت مادی:

آس و پاس

موقعیت خانوادگی:

بی اندازه پدر بی ادبی داشتند چند تا نکته رو ذکر می کنم خودتون جمع بندی کنید

به گفته پدر ایشون

۱- اینکه پسر ما یه روزی خونه دار بشه یا نه به پا قدم دختر شما بر می گرده نه عرضه پسر ما

۲- ما داریم یه پسر صحیح و سالم تحویل شمامی دیم بعدا اگر پسر ما خراب بشه تقصیر دختر شماست و اینکه نتونسته پسر ما رو از لحاظ عاطفی جذب کنه

۳- پسر ما هیچوقت دست به سیاه و سفید نمی زنه و تو خونه هر چی خواسته براش آماده بود همیشه هم همینطوریه و حرف حرف خودشه

به گفته دختر خاله جانم نمی دونیم با چه رویی اومده بود خواستگاری

البته ایشان هم متذکر شده بودند که :

ببخشید گستاخی کردم دست خالی و بدون هیچی قدم برای خواستگاری گذاشتم

و دختر خاله بنده هم فرموده بودند خواهش می کنم

چند تا مسئله رو می خواستم ذکر کنم

۱- من نمی دونم هدف بعضی پسرا از تشکیل خانواده چیه

۲- من نمی دونم چه طوری بعضی از مردم می تونند بدون شناخت طرفشون بگن که با هاشون ازدواج می کنند یانه

۳- چرا بعضی از آقایون اعتماد به نفس کاذبشون اینقدر بالاست که فکر می کنند وقتی تو سن ۲۹ سالگی هیچی ندارند و هیچ کاری نکردند می تونند بهترین زندگی رو برای طرفشون بسازند

۴- خانواده ها به غیر از نوه دار شدن هدفی دیگه ای برای ازدواج فرزندانشون دارند

۵- چرا بعضی از خانواده ها هنوز این همه خرافاتی اند و کوته فکر

۶- ما رو مسخره کردند یا خودشونو

راستی یه نکته در مورد خودم باید بگم اینکه من خیلی هم فمینیست نیستم و فکر نمی کنم که همه پسرها بدند و همه دخترها خوبند

به قول مریم عزیز بعضی از پسر ها خداییش فرق می کنند اگر قبول داشته باشید می تونیم بگیم همه بدند اونهایی هم که خوبند استثنا هستند اما گفتن اینکه همه چیز خوب و بد داره یه ذره نامعقوله به خاطر اینکه جمعیت بداشون اینقدر زیاده که حد نداره شاید ۹۹٪ اینطوری باشند اینو جدی می گم

خوشحالم که من بین اون ۱٪ پسرای خوب هستم

اما خداییش خوبهاشون خوبند دیگه

البته حتی خوبهاشون گاهی آدم رو آزار می دن اما باید بذاریم پای حساب اینکه یه سری چیز ها رو نمی دونند و خانم ها زیادی پیچیده اند

به نظر من خانم ها زیادی پیچیده اند پیچیدگی از نظر اینکه حتی بعضی وقت ها هم خودشون نمی تونند احساسات خودشون رو حلاجی کنند چه برسه به آقایون خیلی وقت ها پیش می یاد که نمی دونند چرا ناراحتند چرا خوشحال

توصیه می کنم کتاب لحظه های ناب و حقیقی نوشته باربارا دی انجلیس رو بخونید بخش لحظه های ناب و خانم ها اونوقت می فهمید چرا خانم ها اینجوری اند توی اون کتاب نوشته خانم ها رابطه مستقیمی با طبیعت دارند و به طرز عجیبی امواج در طبیعت اون ها رو تحت تاثیر قرار می ده

بعد از خوندن اون کتاب خیلی اعتماد به نفسم بالا رفت و بعد از اون دیگه اصلا دنبال برابری با مرد ها نبودم چون فهمیدم که خانم ها یه سری قابلیت ها دارند که آقایون ندارند

جالب نیست؟

همینجا جا داره از دوستای جدیدم تشکر کنم

به اندازه یه دنیا بابت کامنت های مهربونتون ممنونم و امیدوارم بیشتر با هم آشنا بشیم


Zenobia

 

مطلب قشنگی بود گفتم بی نصیب نمونید

 
 
 
 


Zenobia



 

دیدم نیومدم ملت فکر کردن ترسیدم اومدم بگم عمرا من ترسیده باشم

 به قول یکی که می گفت اگر تو وبلاگ داشته باشی انقدر از چیزای احساسی حرف می زنی حال همه رو بهم می زنی

از لج اون دوستم این عکس رو می ذارم حالش گرفته شه

ولی اقرار میکنم کلی گشتم تا یه عکس مثبت پیدا کردم که به درد وبلاگ بخوره

و حقیقتا دوستم راست می گه نمی تونم غیر احساسی بنویسم حالا می بینید

مثلا اتفاقی که یه چند روزی هست باهاش درگیریم ازدواج دخترخالمه دیدی اینم احساسیه تقصیر منم نیست

امتحانام شروع شده البته من که هیچوقت استرس امتحان ندارم به قول دوستم علی بی غم

خوب اگر شما منو نمی شناسید باید خدمتتون عرض کنم که من عاشق مسائل روانشناسی ام اینو گفتم تا یه مقدمه چینی کرده باشم

دیروز با یکی از همکارانم که البته آقا هم هستند و اطلاعاتشون در زمینه روابط و خانمها و آقایون بی اندازه بالاست(جسارتا اصلا منظورم این نیست که ایشون تجربه زیادی دارند البته خدا می دونه اطلاعاتشون رو از کجا آوردند (تجربه یا کتاب ) یا به قول بعضی ها نون گندم دیده شده دست مردم) ۲ ساعتی صحبت کردیم یه چیزهای جالب گفتند که دلم می خواد اینجا بنویسم تا همه بدونند

اولین نکته جالب این بود که ایشون می گفتند من به دوستان خانمم که عاشق کسی هستند و رابطه اشون تموم شده اما نمی تونند طرف رو فراموش کنند می گم آدم پشت سر مرده سه روز بیشتر گریه نمی کنه زنده ها که دیگه معلومه ایشون ادامه دادند اما در مورد پسرها حقیقتا باید بگم پسرها یه روز هم گریه نمی کنند

پیش خودم گفتم عجب موجودات پستی اند این پسرها (دور از جون شما آقای محترمی که داری این مطلب رو می خونی)

ما کلی در مورد زندگی با هم حرف زدیم معلوم شد که خانم ها راه هایی رو که برای تور زدن آقایون طی می کنند  پروژه می نامند و آقایون بازی و ایشون گفتند که آقایون وقتی توی یه بازی شکست می خورند اصولا می گن گیم اور شدند جالب بود نه

یه اصطلاح جالب دیگه داشتند به اسم کانال زدن البته اصلا کار قشنگی نیست و البته به نظر ایشون هم کار اشتباهی بود اینکه وقتی با دختری دوست می شی باید با یکی از دخترهایی که اون خیلی باهاش صمیمیه و حرف دلش رو به اون می زنه دوست بشی و از زیر زبونش بکشی که گذشته دختره چی بوده (چه مضحک و احمقانه)

ما در مورد خیلی چیزها حرف زدیم که من وقت ندارم همه رو بنویسم همین چند تا نکته رو نوشتم تامتوجه بشید آقایون چه موجودات....

تا بعد...

(فکر کنم به حرف دوستم رسیدید)


Zenobia

زمزمه شروع

در ابتدا...

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی . آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی . برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدینگونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند چون این کارِ ساده‌ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است » فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.اگر همه‌ی این‌ها که گفتمفراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

ویکتور هوگو


Zenobia



 

این وبلاگ متعلق به zenobia می باشد
Zenobia